درسنامه آموزشی فلسفه (1) کلاس یازدهم انسانی و معارف
درس 8: نگاهی به تاریخچه معرفت
در درسهای قبل دانستیم که انسان از سه ابزار برای کسب معرفت استفاده میکند: حس، عقل و شهود و دانستیم که وحی بالاترین نوع شهود قلبی است که به پیامبران اختصاص دارد. دربارۀ ارزش این راهها و میزان توانایی آنها، همواره میان فیلسوفان بحث و گفتوگو بوده است. گروهی به حس و گروهی دیگر به عقل اهمیت بیشتری داده و هر گروه هم دلایلی برای مدّعای خود آوردهاند. برخی نیز شهود قلبی را معتبر دانستهاند. در این درس میخواهیم با نگاهی مختصر به تاریخ فلسفه، دیدگاه برخی از فیلسوفان را در این باره مرور و بررسی نماییم.
تاریخ فلسفه را میتوان به دورههای زیر تقسیم کرد:
1- دورۀ یونان باستان که شامل فیلسوفان پیش از سقراط و بعد از وی از جمله افلاطون و ارسطو و شاگردان این دو میشود؛
2- فیلسوفان اروپایی دورۀ قرون وسطی تا ابتدای رنسانس و آغاز دورۀ جدید در اروپا؛
3- دورۀ شکوفایی فلسفه در جهان اسلام و ایران، با ظهور فیلسوفانی مانند فارابی، ابن سینا، ابن رشد، شیخ اشراق و ملاصدرا؛
4- دورۀ جدید اروپا که از رنسانس با ظهور فیلسوفانی مانند فرانسیس بیکن، دکارت، کانت و هگل آغاز میشود و تا کنون ادامه دارد.
در تمام این دورهها، دربارۀ معرفت شناسی و میزان کارآمدی هر یک از ابزارهای معرفت مباحث مختلفی صورت گرفته است که هر کس بخواهد در دانش فلسفه تبحّر داشته باشد، باید از آن مباحث آگاه باشد. در این درس میخواهیم بهطور اختصار سه دورۀ یونان باستان، دوره شکوفایی فلسفه در جهان اسلام و ایران و دورۀ جدید اروپا را مرور کنیم و با دیدگاه فلاسفه دربارۀ معرفت و ابزار معرفت آشنا شویم.
الف) دورۀ یونان باستان
آغاز اختلاف: حس یا عقل
دانشمندان و متفکرین پیش از سقراط، از اولین کسانی بودند که دربارۀ شناخت انسان و ارزش و اعتبار آن نظر دادهاند. هر چند در این دوره «معرفت شناسی» به صورت مستقل مطرح نبود، اما «مسئلهٔ شناخت» و میزان انطباق آن با واقعیت مورد توجه دانشمندان پیش از سقراط قرار گرفته بود. بیشتر این دانشمندان به شناخت حسی اهمیت میدادند و توجه کمتری به شناخت عقلی داشتند. گرچه متفکری مانند هراکلیتوس، علاوه بر حس به عقل هم اهمیت میداد. او معتقد بود که شناخت حسی اعتبار دارد و ما وجود حرکت در این جهان را از طریق حس در مییابیم و درک میکنیم. اما متفکری به نام «پارمنیدس» که قبلاً نیز از او یاد کردیم، معتقد بود که شناخت حسی به دلیل خطاهایی که گاه در حواس رخ میدهد، اعتبار ندارد و نمیتوان بدان تکیه کرد. به همین جهت پارمنیدس معتقد بود که حرکت وجود ندارد و همۀ اشیا در ثبات و پایداری هستند.
بیاعتباری کل معرفت
سوفسطائیان به سبب همین اختلاف نظرها و مغالطههایی که خودشان بدان متوسّل میشدند، اصل امکان شناخت واقعیت را زیر سؤال برده و مدّعی بودند که نه از راه حس و نه از راه عقل، میتوان به حقیقت رسید و اگر چیزی را حس میکنیم بدان معنا نیست که حس ما از یک واقعیت بیرونی خبر دهد. به عبارت دیگر، ما چیزی جز احساس در اختیار نداریم. به همین جهت پروتاگوراس که از سوفسطائیان بود، میگفت حقیقت همان چیزی است که حواس هر کس به آن گواهی میدهدخواه حواس افراد یکسان گزارش دهد یا متفاوت. بنابراین حقیقت امری یکسان نیست و نسبت به هر کسی میتواند متفاوت باشد. پروتاگوراس اعتقاد داشت که اشیاء، هر طوری که در هر نوبت به نظر من میآیند، در آن نوبت همانطور هستند و هرطور که به نظر تو میآیند، برای تو نیز همانطور هستند.
اعتبار حس و عقل
در میان مجادلات طرفداران عقل و حس و سوفیستهایی که اصل معرفت را منکر میشدند، حکیمانی مثل سقراط، افلاطون و ارسطو کوشش کردند راههای معتبر شناخت و روشهای رسیدن به آن را تبیین کرده و راههای گریز از خطا را هم توضیح دهند. ارسطو با تدوین منطق گامی مهم در این زمینه برداشت و توانست قواعد استدلال و شیوههای مصون ماندن از خطا و مغالطه را آموزش دهد و مانع رشد سفسطه در جامعه شود.
افلاطون که به عقل اهمیت میداد، عقیده داشت که شناخت عقلی بسیار مطمئنتر از شناخت حسی است و اموری را که عقل درک میکند، ارزش برتری دارد. او باور داشت که عقل میتواند جهانی برتر از جهان طبیعت را بشناسد و برای آن استدلال ارائه نماید. وی نام این جهان برتر را عالم مُثُل نامید. از نظر او عالم طبیعت سایۀ عالم مُثُل است؛ افلاطون شهود قلبی را هم باور داشت و معتقد بود که سقراط آن عالم برتر را مشاهده کرده است.
ارسطو نیز گرچه ادراک حسی را معتبر میدانست، اما استدلال کردن را یک کار عقلی معتبر میشمرد. به نظر او عقل میتواند به اموری ماورای حس پی ببرد و آنها را اثبات نماید.
مقایسه (صفحه 61 کتاب درسی)
سیر اندیشه از پارمنیدس تا ارسطو را مطالعه کنید و به سؤالهای زیر پاسخ دهید:
1- آیا تفاوتی میان نظر پارمنیدس و افلاطون دربارۀ ادراک حسی وجود دارد؟ پارمنیدس ادراک حسی را معتبر نمیداند، امّا افلاطون منکر ادراک حسی نیست و آن را پایینترین نوع معرفت تلقی میکند. پارمنیدس معتقد به حرکت و تغییر نیست. امّا افلاطون معتقد است که عالم محسوس عالم تغییر و حرکت است و به همین جهت پایینترین مرتبهٔ عالم است.
2- آیا افلاطون و ارسطو اختلاف نظری در معرفت شناسی دارند؟ افلاطون و ارسطو، هر دو، معرفت انسان را دارای ارزش واقعنمایی میدانند و با سوفسطائیان مخالف بودند. هر دو، هم برای ادراک حسی و هم عقلی اعتبار قائل بودند. البته افلاطون ادراک حسی را بسیار پایینتر از ادراک عقلی میدانست و مردم را تشویق به ادراک عقلی میکرد. علاوه بر این، افلاطون ادراک شهودی را هم معتبر میدانست.
3- آیا میتوان میان دیدگاه پارمنیدس و افلاطون وجه تشابهی پیدا کرد؟ این دو فیلسوف، هر دو، به عالم معقول که عالم ثابتات است، اهمیت میدادند و آن را جهان حقیقی تلقی میکردند.
ب) دورۀ شکوفایی فلسفه در جهان اسلام و ایران
در این دوره فیلسوفان بزرگی ظهور کردند که همگی سه ابزار حس و عقل و قلب را معتبر میدانستند، با این تفاوت که برخی از آنها بیشتر دربارۀ حس و عقل سخن گفتهاند، برخی به شهود قلبی توجه ویژه کردهاند و برخی نیز میان حس و عقل و قلب و شهود وحیانی پیوند برقرار ساخته و از هر سه بهره بردهاند. اینک به اختصار به دیدگاه این فیلسوفان میپردازیم:
تداوم اعتبار حس و عقل
حکیم ابونصر فارابی و شیخ الرئیس ابن سینا، که از فیلسوفان بزرگ اسلام و جهان به شمار میآیند، مانند افلاطون و ارسطو، هم حس و هم عقل را معتبر میدانستند.
همچنین این دو فیلسوف برای شناخت وحیانی هم اعتبار خاص قائل بودند و آن را هم یکی از راههای شناخت میدانستند که اختصاص به پیامبران دارد. این دو فیلسوف نیم نگاهی به شناخت شهودی داشتند امّا آن را در تبیین فلسفی خود وارد نمیکردند. ابن سینا در یکی از کتابهای خود که به تبیین عرفان میپردازد، به طور دقیق معرفت شهودی را توضیح میدهد اما از ارتباط آن با فلسفه و استدلالهای فلسفی سخنی نمیگوید.
توجه به شهود در فلسفه
شیخ شهابالدین سهروردی مشهور به شیخ اشراق، علاوه بر فلسفه، در عرفان نیز شخصیتی مهم به شمار میرود. سهروردی بر معرفت شهودی تأکید بسیاری کرد و کوشید، آنچه را که از طریق اشراق و به صورت الهامات شهودی به دست آورده بود، تبیین استدلالی کند و درنهایت نظام فلسفی خود را بر پایۀ آن شهودها بنا نماید.
تأمل (صفحه 62 کتاب درسی)
شیخ اشراق بر این عقیده است که فیلسوف، بدون معرفت شهودی، به جایی نمیرسد و اگر کسی تصوّر کند که تنها به وسیلۀ مطالعۀ کتب و بدون سیر و سلوک عرفانی میتواند، فیلسوف شود، اشتباه بزرگی کرده است. همانگونه که عارفی که فاقد نیروی تفکر و تحلیل عقلی است، یک عارف ناقص است، فیلسوف و جستوجوگر حقیقت، اگر اسرار الهی را به صورت مستقیم و بیواسطه تجربه نکند، فیلسوفی ناقص و کم قدر خواهد بود.
در این متن تأمل کنید و بگویید حاوی چه پیامی در حوزۀ معرفت شناسی است؟ از نظر شیخ اشراق، طی مدارج عالی در فلسفه با طی مدارج در عرفان ارتباط دارد. او معتقد است که بدون استدلال و بدون نیروی تفکر و تحلیل عقلی، عرفان هم ناقص است و عارفی که فاقد قدرت تحلیل است، یک عارف ناقص است.
بهرهمندی از همۀ ابزارهای معرفت
چندی بعد ملاصدرای شیرازی، فیلسوف بزرگ قرن یازدهم هجری، راه شیخ اشراق را تکمیل کرد و توانست به نحو مطلوبی از معرفت شهودی در کنار معرفت عقلی بهره ببرد. ملاصدرا توانست یک دستگاه منسجم فلسفی بنا کند که در عین حال که کاملاً هویت فلسفی دارد و بر استدلال و منطق استوار است، از شهود و اشراق نیز بهرهمند است. او همچنین پیوند مستحکمی میان فلسفه و معرفت وحیانی برقرار کرد و اثبات کرد که نه تنها تضاد و تناقضی میان دادههای مستدل و یقینی عقل و معارف وحیانی وجود ندارد بلکه عقل و وحی تأیید کنندۀ یکدیگرند. ملاصدرا در کتاب «اسفار» میگوید: « عقل و دین در همۀ احکام خود با هم تطبیق دارند و حاشا که احکام شریعت نورانی با معارف یقینی و ضروری عقلی تعارض داشته باشد و افسوس به حال فلسفهای که قوانین آن مطابق با کتاب و سنت نباشد.» پس از او فیلسوفان دیگر نیز این راه را ادامه داده و تکامل بخشیدند.
بنابراین میتوان گفت عموم فیلسوفان جهان اسلام، هم برای معرفت حسی و هم برای معرفت عقلی اعتبار قائلاند. علاوه بر این، فلاسفۀ اسلامی معرفت شهودی و وحیانی را نیز قبول دارند و هر کدام را در جای خود مفید میدانند. علّامه سید محمدحسین طباطبایی فیلسوف بزرگ معاصر میگوید:
«صدرالمتألهین پایۀ بحثهای علمی و فلسفی خود را روی پیوند میان عقل و کشف (شهود) و شرع (وحی و سنّت) گذاشت و در راه کشف حقایق الهیّات از مقدمات برهانی و مطالب کشفی (شهودی) و مواد قطعی دینی (آنچه از قرآن و حدیث به دست میآید) استفاده نمود. اگرچه ریشۀ این نظر در کلمات معلم ثانی (ابونصر فارابی)، ابن سینا، شیخ اشراق و خواجه نصیر طوسی نیز به چشم میخورد، ولی این صدرالمتألهین است که توفیق کامل انجام این مقصد را پیدا کرد.»
در دورۀ معاصر، فیلسوفان مسلمان این نظر علامه طباطبایی را قبول دارند و معتقدند که عقل و حس و نیز شهود و وحی هر کدام در جایگاه خود اعتبار دارند و در جای خود میتوانند ابزاری برای کسب معرفت باشند. البته میدانیم که معرفت فلسفی متکی بر استدلال عقلی است و بدون آن فلسفه اساسا وجود ندارد؛ یعنی نمیتوان صرفاً با اتکا بر تجربه یا شهود قلبی یا وحی به معرفت فلسفی رسید.
ج) دورۀ جدید اروپا
مقصود از دورۀ جدید، دورهای است که از قرن شانزدهم آغاز میگردد و تاکنون ادامه دارد. در این دوره اروپا به تدریج از حاکمیت کلیسا خارج میشود، علوم تجربی گسترش مییابد و در حوزههای مختلف اجتماعی، از جمله سیاست، فرهنگ و فلسفه تحولات زیادی رخ میدهد که محل بحث ما در این کتاب نیست. آنچه اکنون مورد توجه ماست، تحولاتی است که در این دوره در بخش «معرفت شناسی» فلسفه اتفاق افتاده است که بهطور مختصر به آن میپردازیم.
دو جریان فکری در دورۀ جدید اروپا
توجه به تجربه
دورۀ جدید فلسفه در اروپا که از قرن شانزدهم با پیشگامی فرانسیس بیکن و دکارت آغاز و به معرفت شناختی توجه ویژهای شد و از این دوره به بعد، مسئله معرفت شناسی در کانون مباحثات فلسفی اروپا قرار گرفت. در این بحث و جدال فلسفی، نزاع بر سر این بود که در کسب معرفت، آیا حس و تجربه ارزش و اعتبار بیشتری دارد و بهتر ما را به حقایق میرساند یا استدلال عقلی؟ گروهی که برای تجربه اهمّیت بیشتری قائل بودند و آن را اساس کسب معرفت میدانستند به «تجربه گرایان» مشهور شدند. بیکن از نخستین فیلسوفانی بود که بر اهمیت حس و تجربه اصرار میورزید و به اصالت تجربه معتقد بود. به نظر بیکن فیلسوفان گذشته با دنبالهروی از ارسطو، بیشتر بر استدلال عقلی تکیه کرده بودند و همین امر سبب شده بود که علوم تجربی در خرافات و تعصبهای بیجا محصور بماند و پیشرفت نکند.
پس از وی فیلسوفان دیگری مانند جان لاک، فیلسوف قرن هفدهم انگلستان، نیز روش او را دنبال کردند و بر تجربهگرایی تأکید ورزیدند. این تأکید از آن جهت اهمیت داشت که در دورۀ قرون وسطی کمتر به تجربه توجه میشد و علوم تجربی از عقب ماندگی فوق العادهای رنج میبرد. همین تأکید، یکی از عوامل توجه دانشجویان و پژوهشگران به علوم تجربی شد و زمینهساز پیشرفتهای علمی گردید.
توجه به عقل
دکارت فیلسوف و ریاضیدان بزرگ فرانسوی، به تفکر عقلی اهمیت بسیار میداد و برعکس بیکن، معتقد بود عقل انسان به طور ذاتی معرفتهایی دارد که از تجربه به دست نیامدهاند؛ مانند معرفت به وجود نفس مجرد و وجود خدا. به اعتقاد دکارت انسان در فهم این قبیل امور نیازی به حس و تجربه ندارد.
البته دکارت مخالف با تجربه و علم تجربی نبود و خود او نقش مؤثری در پیشرفت علم در اروپا داشت، بخصوص که او یک ریاضیدان بزرگ هم شمرده میشد. آنچه وی را از تجربه گرایان جدا کرد، قبول گزارهها و قواعد عقلانی بود که از طریق تجربه قابل دستیابی نبودند و فقط متکی بر استدلال عقلی بودند.
پس از دکارت، فیلسوفان دیگری پیدا شدند که نظر او را تأیید کردند. این گروه از فیلسوفان به عقل گرایان مشهور شدند.
بحث و گفتوگو میان این دو جریان ادامه داشت تا نوبت به کانت در قرن هجدهم میلادی رسید. وی با طرح دیدگاهی جدید کوشش کرد هم اعتبار عقل و هم تجربه را اثبات کند و نشان دهد که معرفت، حاصل همکاری عقل و حس است. کانت بر آن است که قوّۀ ادراکی انسان تصوراتی مثل زمان و مکان و مفاهیمی مانند علیّت را نزد خود دارد و آنها را از راه حس و تجربه به دست نمیآورد. به نظر کانت، انسان آنچه را که از طریق حس به او میرسد، در قالب این مفاهیم درک میکند. به عنوان مثال، انسان روشن شدن زمین را بعد از طلوع خورشید در مییابد؛ اما وقتی میتواند بگوید طلوع خورشید علت روشن شدن زمین است که به کمک مفهوم علت که خودش در دستگاه ادراکی موجود است و از خارج گرفته نشده، میان تصور طلوع خورشید و تصور روشن شدن رابطه برقرار کند.
حرکت به سوی تجربهگرایی مطلق
تلاشهای عقل گرایان در برابر تجربه گرایان تلاش موفقی نبود و تجربه گرایی به صورت یک دیدگاه غالب فلسفی در اروپا درآمد. از این به بعد در میان تجربه گرایان دیدگاههای جدیدی بروز کرد که یکی از مهمترین آنها «پوزیتیویسم» یا «اثبات گرایی» بود. پوزیتیویستها علاوه بر اینکه تنها راه رسیدن به شناخت و معرفت را تجربه میدانستند، معتقد بودند که اصولا آن دسته از مفاهیم و گزارهها که تجربهپذیر نیستند و از طریق تجربه نمیتوانند مورد بررسی و ارزیابی قرار بگیرند، بیمعنا هستند. بنابراین دیدگاه، مفاهیمی مانند خدا، اختیار، نفس و روح که تجربه درباره نفی یا اثبات آنها نمیتواند نظر دهد، معنای روشنی ندارند. لذا اصولا قابل بررسی علمی نیستند.
یکی از مؤسسان پوزیتیویسم که از این اصطلاح برای اوّلین بار استفاده کرد، اوگوست کنت، فیلسوف فرانسوی قرن نوزدهم میلادی است.
رشد اندیشۀ نسبیگرایی
گرچه توجه خاص به تجربه، سبب رشد دانشهایی از قبیل فیزیک، شیمی، زیستشناسی و پزشکی شد، اما بیمهری به تفکر عقلی، اشکالات نظری متعددی را پدید آورد. یکی از این اشکالات، محدودیتهای روش تجربی بود که نمیتوانست پاسخگوی سؤالهای مهم انسان باشد. مثلا تجربه نمیتوانست دربارۀ نیاز جهان به مبدأ و خدا و وجود عوالمی غیر از عالم طبیعت و اساس خوب و بدهای اخلاقی اظهار نظر کند؛ زیرا ابزار لازم برای چنین مسائلی را در اختیار نداشت. همچنین ناتوانی تجربه در دستیابی به همۀ خصوصیات اشیا و احتمالی بودن بسیاری از نتایج تجربی و تفاوت میان تجربۀ انسانها، میتوانست قطعیّت احکام تجربی را از میان ببرد. در هر حال چنین مشکلاتی سبب شد که واقع نمایی دانش تجربی، بار دیگر با اشکال روبهرو شود و جریانهای نسبیگرا در داخل تجربهگرایی ظهور کنند.
نسبی گرایان بر این باورند که هر فرد متناسب با ویژگیهای خود، دربارۀ امور به شناختی میرسد که با شناخت افراد دیگر متفاوت است. بنابراین شناخت هر کس برای خودش و نسبت به خودش اعتبار دارد؛ مثلا بر اساس این دیدگاه، به طور مطلق نمیتوان گفت «فلز بر اثر حرارت انبساط پیدا میکند»؛ بلکه فرد حداکثر میتواند بگوید «من در این وضعیت، فکر میکنم فلز بر اثر حرارت منبسط میشود».
نسبی گرایی در معرفت شناسی، به تدریج در حوزههایی مانند انسان شناسی، اخلاق، حقوق و دین، خود را بیشتر نشان داد و به نسبی گرایی در هویت انسان، اخلاق، دین و حقوق انجامید. در درسهای آینده بیشتر دربارۀ این مسئله بحث خواهیم کرد.
تشخیص (صفحه 66 تا 67 کتاب درسی)
گزارههای زیر را بخوانید و ابتدا مشخص کنید کدام گزارهها معنای مشترک دارند. سپس تعیین کنید کدام گزاره دیدگاه نسبی گرایی در معرفت را بیان میکند.
1- به طور کلی شناخت هرکس برای خودش و نسبت به خودش اعتبار دارد و لزوماً برای فردی دیگر معتبر نیست. قید «به طور کلی» و «نسبت به خودش» حکایتگر دیدگاه کلی نسبیگرایی است.
2- در برخی موارد شناخت انسانها نسبی است و شناخت هر کس برای خودش معتبر است، اما در برخی موارد، انسانها میتوانند به شناخت یکسان دست پیدا کنند. با واقعگرایی تضاد ندارد امّا با نسبیگرایی ناسازگار است، زیرا اگر نسبیگرا بپذیرد که انسانها در برخی موارد میتوانند نظر یکسان داشته باشند، دیگر اختلافی با واقعگرا نخواهد داشت. آنچه نسبیگرا را از واقعگرا جدا میکند، بیان مطلق او دربارهٔ نسبیگرایی است.
3- به طور کلی این امکان برای انسانها وجود دارد که به شناختهای یکسانی برسند، گرچه ممکن است در برخی موارد شناخت یکسانی نداشته باشند. با گزارهٔ دوم یکسان است، گرچه در بیان متفاوت است.
4- شناخت انسانها در بسیاری از موارد نسبی است، اما این سخن به معنای نسبی بودن همۀ معرفتها نیست. با گزارهٔ سوم و دوم سازگاری دارد.
5- انسانها امکان این را ندارند که بتوانند دربارۀ یک چیز به معرفتی یکسان دست پیدا کنند؛ دیدگاه انسانها دربارۀ پدیدهها، حتما متفاوت است. با گزارهٔ اول کاملاً سازگار است و لذا با گزارهٔ دوم و سوم و چهارم اختلاف دارد. این گزاره هم بیان دیگری از نسبی گرایی است.
ظهور پراگماتیسم
جریان دیگر، پراگماتیسم یا اصالت عمل (مصلحت عملی) است. پراگماتیستها معتقدند گرچه تنها ابزار شناخت اشیا، حس و تجربه است اما از طریق تجربه نمیتوان به واقعیت اشیاء رسید، بنابراین ما نباید هدف خود را کشف واقعیت قرار دهیم، بلکه ما نیازمند باورهایی هستیم که در عمل به کار ما بیایند و سودمندی خود را نشان دهند؛ مثلاً کسی که باور دارد آب در حال جوش، بسیار داغ است و دست را میسوزاند، به آب جوش دست نمیزند و دچار سوختگی نمیشود. پس این دانش در عمل برای ما مفید است و همین فایده، به معنی درست بودن است.
در ادامۀ تحولات حوزۀ معرفت شناسی، از اواسط قرن بیستم، جریانهای دیگری نیز در اروپا و آمریکا پدید آمد که در واقع مکمّل رخدادها و تحوّلات قبلی به شمار میآید. به طور کلّی جریان تجربه گرایی، که امروزه قالبهای جدیدی یافته، در اروپا و آمریکا همچنان بر عقل گرایی غلبه دارد. البته هنوز هم راههای دیگر معرفت، یعنی شهود عرفانی و وحی نیز همچنان طرفدارانی دارند. برخی از فیلسوفان معاصر، در حالی که تجربه گرایی را قبول دارند، به شهود معنوی و تجربه دینی (به عنوان نوعی شناخت قلبی) نیز معتقد هستند. ویلیام جیمز و هانری برگسون از فیلسوفان تجربهگرایی هستند که به شهود عرفانی و تجربۀ دینی نیز معتقدند و به بُعد معنوی انسان اهمیت میدهند.
به کار ببندیم (صفحه 68 کتاب درسی)
1- ویژگی بارز اندیشۀ هر یک از دانشمندان زیر را دربارۀ معرفت بنویسید و سپس آن را بررسی کنید.
پارمنیدس در بیاعتباری ادراک حسی سخن گفت و در نتیجه وجود حرکت را انکار کرد.
سوفسطائیان به طور کلی منکر واقعنمایی هر ادراکی شدند و گفتند که ما به ازای ادراکات ما، چیزی نیست.
افلاطون برای ادراک حسی و عقلی و شهودی، هر سه ارزش قائل بود؛ البته ادراک حسی را پایینترین و کمارزشترین نوع ادراک میدانست.
شیخ اشراق همهٔ مراتب معرفت را قبول داشت، امّا به معرفت شهودی توجه ویژهای کرد. او معرفت عقلی بدون شهود و نیز معرفت شهودی بدون عقلانیت را رد میکرد.
ملاصدرا نیز همهٔ مراتب معرفت را پذیرفت و تلاش کرد سازگاری آنها با یکدیگر را نشان دهد.
علامه طباطبایی نیز مانند ملاصدرا همهٔ مراتب و اقسام معرفت را پذیرفت.
بیکن برای معرفت حسی و تجربی اهمیت فوق العادهای قائل بود امّا معرفت عقلی را کم فایده میپنداشت.
دکارت معرفت عقلی را برتر از معرفت حسی و تجربی میدانست.
کانت تلاش کرد اعتبار معرفت عقلی و حسی را بازگرداند که منجر به پیدایش مکتبهای جدید در معرفت شناسی شد.
2- به نظر شما چه عواملی باعث شده است واقع نمایی دانش تجربی با اشکال مواجه شود. به طور گروهی با دوستان خود بحث و نتیجه را در کلاس ارائه کنید.
یکی از مهم ترین عوامل، تغییرات و تحولاتی بود که در علوم تجربی رخ داد و در برخی موارد نظریات گذشتگان به کلی باطل شد؛ مثلاً درباره نظام کیهانی، گذشتگان زمین را مرکز عالم میدانستند و معتقد بودند که خورشید به گرد زمین میچرخد، امّا این نظر به کلی غلط از آب درآمد.
3- هر کدام از دیدگاههای زیر به کدام فیلسوف یا فیلسوفان مربوط است؟
- امری که قابل بررسی تجربی نباشد بیمعناست. پوزیتیویستها
- معرفت تجربی حاصل همکاری حس و عقل است. دیدگاه فلاسفهٔ اسلامی مانند ابن سینا و فارابی است البته دیدگاه فیلسوفانی مانند ارسطو نیز همین است.
- درک حقیقت از راه عقل و شهود معنوی، هر دو، امکانپذیر است. سهروردی
- میان دادههای استدلالی و قطعی عقلی با معارف وحیانی تضادی نیست و هر دو مؤید یکدیگرند. دیدگاه بیشتر فلاسفهٔ اسلامی است که البته ملاصدرا و علامه طباطبایی بر آن تأکید کردهاند.
- معرفت حسی، عقلی، شهودی و وحیانی، هر کدام در جای خود مفید است. دیدگاه عموم فلاسفه اسلامی است که البته ملاصدرا به تبیین کامل آن پرداخت.












